تبليغاتX
☆.•*ღ... آسمونی ...ღ*•.☆

☆.•*ღ... آسمونی ...ღ*•.☆

•*´¨`*• دوست دارم فقط تو را از خدا آرزو کنم،فقط تو را •*´¨`*•


 

 

تو تنها کسی هستی که نوشته هایم را به اجبار نمی خوانی

و هیچ گاه دست های خالی  از مهرم را به رخم نمی کشی.

صورتم را نمی بینی تا از دیدن چشم های نمدارم دلزده شوی و

و پاهایم را که از دویدن در پی محبت بی جان شده اند به تمسخر نمی گیری.

اما شاید...

شاید تو هم مثل هزاران هزار آدم این کره خاکی،

مثل تمام آنهایی که با زبان گرمشان،سردی قلب های زمستانی شان را پنهان کرده اند،

همرنگ سنگ ترین دل دنیا شده باشی و پشت نگاهی مهربان پنهان...

 


88/08/08 |

 

خدایا !

من بی تو دور از بهشت  ، در این خانه کوچک چه کنم؟

این همه دریای شور به چه کارم می آیند؟

گاهی آنقدر غمگینم که دلم می خواهد با مردگان آواز بخوانم

 و گاهی آنقدر شادم که می توانم دست هایم را در بادها رها کنم.

اما هرطور که باشم ، هر کجا که باشم ، هر روز و همه جا عاشقت

 خواهم بود،حتی زیر سایه درخت ،یا روی قله یک کوه...

خدایا !

کمکم کن.

کمکم کن تا بدون تقویم هم روزها را بشناسم و هر وقت که نامت را

 فراموش کردم ، به جای روزنامه ها ، به صورت مادرم نگاه کنم.


88/07/27 |

 

مرا ببخش...

باید رهسپار دریا شوم...

دیریست که عهدم را با کویر شکسته ام.

باید خودم را پیدا کنم ، مدت هاست که گم شده ام.

گفته بودم که دیگر هرگز از عشق نگویم ،

اما...

اما کلام آخر را هم تحمل کن...

دیگر سختی ای از من نخواهی کشید...


88/07/08 |

 

کودکی می شوم و نام کودکی ات را حدس می زنم

و در دلم می گویم باز هم با من بازی می کنی؟

 .

دیگر هیچ نمی گویم و لال می شوم...

فقط نفرینت می کنم به دوست داشتن...

دوست داشتن کسی که دوستت ندارد...


88/06/23 |

       

             دیگر حسابش را ندارم.

                      کلمه به کلمه ی رویاهایم را حفظم...

                             ولی

                                  فکر کردن به تو هربار برایم تازگی دارد.

                                       از من دوری،

                                             یا شاید همین نزدیکی ها...

                                                  فقط ای کاش جواب تنهایی ام بودی...

                                                          

                                               


88/06/14 |

 

به جنونم می کشانی وقتی که در تکرار کوتاه یک دیدار به رفتن می اندیشی.

رفتن یعنی وداع با چشمان مهربان و آرام تو و غرق شدن

 در گردابی از اندوه و غم.

رفتن برای من همیشه تلخ و دردناک است و من نمی دانم

که تو چرا اینقدر دیر می آیی و زود می روی ؟!

من برای رسیدن به تو از خود نیز گذشتم اما تو ...!

 

رفت و دلی از ما ولی خراب ببرد...


88/06/07 |

 

چه زیباست نوشتن ، وقتی می دانی او می خواند...

چه زیباست سرودن ، وقتی می دانی او می شنود...

و چه زیباست جنون  ، وقتی می دانی او  می بیند...


88/05/27 |

 

ای كاش ميشد آسمانی بودم تا تو را به اوج برسانم و

يا اينكه رود پرباری ؛ تا تو هر وقت می خواستی خود

را در آن رها كنی ....

ای كاش غروب آفتابی بودم تا هر وقت كه می خواستی

با خودت خلوت كنی و بار غمت را كم كنی ، نزد من بيايی .....

اما.......

اما ، حيف كه من اينهمه چيزهايی كه به زبان آوردم ، نيستم .

كس ديگری هست به جز من كه می تواند خالق اينهمه چيز

باشد ؟


88/05/17 |

*•.ღ یادگاری از ایمان عزیز ღ.•*

 

شيشه ای می شكند...

يك نفر می پرسد : چرا شيشه شكست؟

مادر می گويد: شايد اين رفع بلاست.

 يك نفر زمزمه كرد: باد سرد وحشی مثل يك كودك شيطان آمد. شيشه ی پنجره را زود شكست.

كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ی مغرور شكست، عابری خنده كنان می آمد ، تكه ای از آن را

 برمی داشت، مرهمی بر دل تنگم می شد...

 اما امشب ديدم... هيچ كس هيچ نگفت. غصه ام را نشنيد...

از خودم می پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ی پنجره هم كمتر است؟

 

دل من سخت شكست، اما، هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد چرا...!


88/05/07 |

 

می خواهم به روی خاطرات قدیمی ام آب بپاشم
 تا آنکه از خاطرم نرود روزگاری که بر من گذشته است...
تا همیشه یاد تو در چشمانم زنده بماند...
تا آنکه هرگاه چشمانم دوباره باز شد،به یاد آورم لحظه هایی را که
نه برای خود،بلکه برای تو نقاشی کرده بودم...
و شاید اگر ثانیه ای در کنارم بودی،تک تک آنها را برایت هدیه می آوردم...

 

..... سهم من از بودن تو فقط یه بغض بی صداست .....


88/04/27 |

 

به سرم می زند گاهی و سر به سر عکس هایت می گذارم

و آن وقت نقاشی می کنم بی خیالی چشمانت را

که می درخشد با غرور در تب و تاب لحظه های بارانی

و آنگاه غروب می شوم در وسعت همه ی نیامدن ها

و در خیال آمدنت... 

                                                                  


88/04/10 |

 

تو ای خدای مهربان!

مرا ببخش اگر دلم برای تو همیشه تنگ می شود

و یا اگر که دستانم به آبی بلند بی کرانه ها نمی رسد.

ببخش اگر به قدر وسعت تمام واژه های خوب

                                            به قدر آسمان دور

                                                              دوست دارمت...

و

 گاه گاه از جدایی ات

بنفشه های باغ را یکی یکی به اشک چشم آب می دهم.

 تو دوست قدیمی و صمیمی، ای خدای من !

ببخش اگر برای دیدنت،همیشه شمع نذر می کنم و وقت سوختن آن، دلم سریع آب می شود.

خدای خوب و مهربان من!

به من نگاه کن که غرق در گناه و اشتباه ،باز هم  دل از امید به مهربانی ات نمی کنم...


88/03/14 |

.... به یاد مامان بزرگم ....

 

                               

خدایا !

عزیزانی که می روند برای همیشه تکه ای از قلب ما را هم

با خود می برند.آن وقت ما می مانیم و جای خالی آنها در کنارمان

و قلبی که برای همیشه ناتمام است.

پروردگارا !

می دانم ارزش قلب ها به تکه های شکسته ی آنهاست.

اما کاری کن توان پذیرش این درد را داشته باشم...

 

مامان بزرگم روز چهارشنبه ۲/۲/۱۳۸۸ در ساعت ۹:۱۲ صبح رفت پیش خدا...

                               روحش شاد

 

 


88/02/08 |

ای كاش می توانستم باران باشم تا تمام غمهای دلت را بشويم .

ای كاش می توانستم ابر باشم تا سايه بانی از محبت برويت بگسترانم.

 ای كاش می توانستم اشك باشم تا هر گاه كه آسمان چشمت ابری مي شد، باريدن می گرفت.

 ای كاش می توانستم خنده باشم تا روی لبانت بنشينم و غنچه بسته لبانت را بگشايم.

 ای كاش می توانستم يك پرنده باشم و پر بگشایم و تا دور دست ها در كنار تو پرواز کنم

و

 ای كاش سايه بودم تا نزديک ترين كس به تو می شدم...

آری،

 ای كاش سايه بودم تا هميشه و همه جا همراه تو باشم...

                                                             

امضا : ایمان جون


88/02/01 |

 

دارد تمام می شود.

روزها هاشور خورده اند...

آین آخرین روز از سال ، جای آخرین هاشور است

که من آنرا با شعری پر می کنم .

 

به نخ می کشم یک در میان

                              یک شکوفه

                                     یک لبخند

و بر گردن می آویزم؛ بهار است ...

 

بار دیگر تولد آغاز می شود

و من دوباره زندگی ام را آغاز می کنم

                                         پر باز می کنم...

                                                     پرواز می کنم ...

 

و در آخر :

 

خدایا !

در آستانه ی عید پیش تو آمده ام و از تو عیدی می خواهم.

خدایا...

بهترین ها را

بهترین حال را

به ما عیدی بده ...

 

خدایا!

تو در هر حال و هر لحظه

به ما و دلها و دیده هایمان نزدیکی.

تو که می توانی دلها و دیده هایمان را زیر و رو کنی،

پس در هر حال و هر لحظه

از نو ، نگاه هایمان را به تماشای زیبایی خود روشن کن ...


87/12/30 |

 

دلم می گیرد...

دیگر شوق قافیه ساختن ندارم ...

خسته ام از موزون گفتن ...

از دست زدن برای شعرهای خودم ، خسته ام ...

دلم تاب بازی می خواهد ...

دلم می خواهد بدوم در باران...

دلم می خواهد بپرم توی آب آبی ...

ای کاش مثل ماهی کوچک رویاهایم

نفس کشیدن در آب می دانستم ...!


87/11/27 |

 

 

در جاده ی زندگی وقتی با گام هایی لرزان به پیش می روم و یا از رفتن باز می مانم ،

به درخت استواری تکیه می کنم تا سایه ی شاخه هایش مرا از آفتاب داغ و سوزانی که

بر من می بارد ، مصون نگه دارد .

وقتی کودکانه نگاهم را به بالا پرواز می دهم و در سایه ی امن درخت به فکر فرو می روم،

به یاد می آورم روزهایی را که درخت کهنسال ، نهال جوانی بود که در میان طوفان زندگی

با سختی ها مبارزه کرده است ...

مرور خاطرات کودکی ام و جوانی تو، حکایت آن نهال و درخت کهنسال را دارد.

مادر جان ...

تو نشانه ی درخت کهنسالی هستی که با همه ی وجود به آن نیاز دارم.نیاز دارم

تا در لحظه های سخت تنهایی به آن تکیه کنم. زمانی هم که از تو دورباشم ، به

یاد خواهم داشت که در گیر و دار زندگی ، نهال مقاومی باشم که سال های بعد ،

 وقتی شاخ و برگ هایش گسترده شد ، نهالی را درپناه خود داشته باشد ...

 

حالا می دانم که مادر یعنی پناهگاهی امن برای تمام زندگی ...

         ... حمایت معنوی تو را می ستایم مادر ...


87/09/25 |




سلام.
من مریم هستم ...
تاریخ تولدم : لحظه ی چشم باز کردن من از نخستین نفس گریه – چهاردهمین روز از دومین ماه خزان67-

تنها سهمم از دنیا موسیقی سکوت شب است و بوی سیب،یک قطعه شعر ناب و کمی پنجره ..

عاشقم،عاشق غروب ، اما نه غروب عشق ..و البته عاشق آهنگ وبلاگم




اینو دارم واسه تو می نویسم.
تو که اومدی اینجا ،تو که
خیلی عزیزی ،تو که عین ماه می مونی.
آره با توام ، با خود خودت ،
مرسی که اومدی


راستی :
پشت سر من قدم بر ندار ، چون ممكنه راه رو خوبي نباشم.
جلوي من هم قدم بر ندار ، چون ممكنه پيرو خوبي نباشم.
همراه من قدم بردار و دوست خوبي براي من باش ..........


دوست دارم دوست تو باشم.
كسي به رنگ دغدغه هايت .
كسي كه صدايت را مي شنود و
دلهره هايت را مي شناسد و
خوب مي داند كه تنهايي تو چه
طعمي دارد ...
مي خواهم صدايت كنم با كلماتي
كه روزمره نيستند و بي مقدمه حس
مرا نمايان مي كنند ...





آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387

*•.ღ یادگاری از ایمان عزیز ღ.•*

.**میدوستمت(saba joonam) **.
.**sany joone khodam ***.
.** سپهر(STOPNET) **.
.** حامد(تنها) ***.
.** حامد (roza86)**.
.** من و تنهایی **.
.** ايمان جون(noghteh1) ***.
.** taktaz **.
.** جنتلمن 1 **.
.** داستان تاريك**.
.** سجاد جابري ***.
.** لحظه **.
.** مضراب عشق ***.
۩۞۩ روانشناسی و مشاوره ۩۞۩
.** به اميد آزادي**.
.** در دلم بغضی هست که نمی ترکد هیچ **.
.** گل يخ **.
.** جمع مستان **.
.**سپيده فورگ ***.
.**انواع عرفان و انرژي درماني در قرن20-21 **.
.** رها ***.
.** خدا هم عاشق است **.
.**عشق رويايي **.
.**شرق بهشت **.
.**استعداد خاك گرفته **.
.**طليعه**.
.**دنياي بي رنگ من(شهياد)**.
.**دهكده احساس ***.
.**زمين نينوا**.
ღ♥ღ تنهاترین تنهاღ♥ღ
.** دلنوشته ها و شعر **.
.** عشق و تنهاییش **.
.** عشق گمشده **.
.** Darkness **.
.** مجنون ليلي **.
.** مرگ رنگ **.
.** حرف دل **.
.** عاشقانه های پرهام**.
.** چکاوک زخمی **.
.** امپراتوری پارسیان **.
.**دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست**.
.** همسایه دیوار به دیوار **.
.** همدیگر را دوست بداریم **.
.** عاشقانه های هومن **.
.**عاشقانه ها -::- موج خروشان عشق**.
.**آب قند**.
.**عشق صدای فاصله هاست **.
.**سکوت **.
.**حرف های خصوصی دل**.
.**خانه کوچک من**.
.** ::رز آبي:: **.
.**دفتر بابام**.
.** وبلاگی پر از داستان ها و عکس های عاشقانه **.
.**ترانه پاتوق **.
.**شمع سوخته**.
.**مارلین جم**.
.**دهکده خاطرات**.
.**رسم عاشقی**.
.**عشق مقدس**.
.**شب هاي مهتابي**.
.***دست نوشته های یک کودک فهیم***.
.** آسمان جنوب **.

آپلود
//
آهنگ
تم
کد
؟
پارس تولز
moteharek

RSS 2.0

فال حافظ