•*´¨`*• دوست دارم فقط تو را از خدا آرزو کنم،فقط تو را •*´¨`*•
دوستت دارم اما... نه آنقدر زیبایی که بخواهم چشمانت را توصیف کنم. نه آنقدر دوری که از هجرانت حرفی بزنم. نه آنقدر دست نیافتنی هستی که بخواهم شب و روزحسرتت را بخورم. تو ... تو فقط آنقدر مهربانی که دلم نمی آیدعاشقت نباشم... تو تنها کسی هستی که نوشته هایم را به اجبار نمی خوانی و هیچ گاه دست های خالی از مهرم را به رخم نمی کشی. صورتم را نمی بینی تا از دیدن چشم های نمدارم دلزده شوی و و پاهایم را که از دویدن در پی محبت بی جان شده اند به تمسخر نمی گیری. اما شاید... شاید تو هم مثل هزاران هزار آدم این کره خاکی، مثل تمام آنهایی که با زبان گرمشان،سردی قلب های زمستانی شان را پنهان کرده اند، همرنگ سنگ ترین دل دنیا شده باشی و پشت نگاهی مهربان پنهان...
خدایا ! من بی تو دور از بهشت ، در این خانه کوچک چه کنم؟ این همه دریای شور به چه کارم می آیند؟ گاهی آنقدر غمگینم که دلم می خواهد با مردگان آواز بخوانم و گاهی آنقدر شادم که می توانم دست هایم را در بادها رها کنم. اما هرطور که باشم ، هر کجا که باشم ، هر روز و همه جا عاشقت خواهم بود،حتی زیر سایه درخت ،یا روی قله یک کوه... خدایا ! کمکم کن. کمکم کن تا بدون تقویم هم روزها را بشناسم و هر وقت که نامت را فراموش کردم ، به جای روزنامه ها ، به صورت مادرم نگاه کنم. مرا ببخش... باید رهسپار دریا شوم... دیریست که عهدم را با کویر شکسته ام. باید خودم را پیدا کنم ، مدت هاست که گم شده ام. گفته بودم که دیگر هرگز از عشق نگویم ، اما... اما کلام آخر را هم تحمل کن... دیگر سختی ای از من نخواهی کشید... کودکی می شوم و نام کودکی ات را حدس می زنم و در دلم می گویم باز هم با من بازی می کنی؟ . دیگر هیچ نمی گویم و لال می شوم... فقط نفرینت می کنم به دوست داشتن... دوست داشتن کسی که دوستت ندارد... دیگر حسابش را ندارم. کلمه به کلمه ی رویاهایم را حفظم... ولی فکر کردن به تو هربار برایم تازگی دارد. از من دوری، یا شاید همین نزدیکی ها... فقط ای کاش جواب تنهایی ام بودی... به جنونم می کشانی وقتی که در تکرار کوتاه یک دیدار به رفتن می اندیشی. رفتن یعنی وداع با چشمان مهربان و آرام تو و غرق شدن در گردابی از اندوه و غم. رفتن برای من همیشه تلخ و دردناک است و من نمی دانم که تو چرا اینقدر دیر می آیی و زود می روی ؟! من برای رسیدن به تو از خود نیز گذشتم اما تو ...! رفت و دلی از ما ولی خراب ببرد... چه زیباست نوشتن ، وقتی می دانی او می خواند... چه زیباست سرودن ، وقتی می دانی او می شنود... و چه زیباست جنون ، وقتی می دانی او می بیند... ای كاش ميشد آسمانی بودم تا تو را به اوج برسانم و يا اينكه رود پرباری ؛ تا تو هر وقت می خواستی خود را در آن رها كنی .... ای كاش غروب آفتابی بودم تا هر وقت كه می خواستی با خودت خلوت كنی و بار غمت را كم كنی ، نزد من بيايی ..... اما....... اما ، حيف كه من اينهمه چيزهايی كه به زبان آوردم ، نيستم . كس ديگری هست به جز من كه می تواند خالق اينهمه چيز باشد ؟ شيشه ای می شكند... يك نفر می پرسد : چرا شيشه شكست؟ مادر می گويد: شايد اين رفع بلاست. يك نفر زمزمه كرد: باد سرد وحشی مثل يك كودك شيطان آمد. شيشه ی پنجره را زود شكست. كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ی مغرور شكست، عابری خنده كنان می آمد ، تكه ای از آن را برمی داشت، مرهمی بر دل تنگم می شد... اما امشب ديدم... هيچ كس هيچ نگفت. غصه ام را نشنيد... از خودم می پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ی پنجره هم كمتر است؟ دل من سخت شكست، اما، هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد چرا...! می خواهم به روی خاطرات قدیمی ام آب بپاشم ..... سهم من از بودن تو فقط یه بغض بی صداست ..... به سرم می زند گاهی و سر به سر عکس هایت می گذارم و آن وقت نقاشی می کنم بی خیالی چشمانت را که می درخشد با غرور در تب و تاب لحظه های بارانی و آنگاه غروب می شوم در وسعت همه ی نیامدن ها و در خیال آمدنت... تو ای خدای مهربان! مرا ببخش اگر دلم برای تو همیشه تنگ می شود و یا اگر که دستانم به آبی بلند بی کرانه ها نمی رسد. ببخش اگر به قدر وسعت تمام واژه های خوب به قدر آسمان دور دوست دارمت... و گاه گاه از جدایی ات بنفشه های باغ را یکی یکی به اشک چشم آب می دهم. تو دوست قدیمی و صمیمی، ای خدای من ! ببخش اگر برای دیدنت،همیشه شمع نذر می کنم و وقت سوختن آن، دلم سریع آب می شود. خدای خوب و مهربان من! به من نگاه کن که غرق در گناه و اشتباه ،باز هم دل از امید به مهربانی ات نمی کنم... خدایا ! عزیزانی که می روند برای همیشه تکه ای از قلب ما را هم با خود می برند.آن وقت ما می مانیم و جای خالی آنها در کنارمان و قلبی که برای همیشه ناتمام است. پروردگارا ! می دانم ارزش قلب ها به تکه های شکسته ی آنهاست. اما کاری کن توان پذیرش این درد را داشته باشم... مامان بزرگم روز چهارشنبه ۲/۲/۱۳۸۸ در ساعت ۹:۱۲ صبح رفت پیش خدا... روحش شاد
ای كاش می توانستم ابر باشم تا سايه بانی از محبت برويت بگسترانم. ای كاش می توانستم اشك باشم تا هر گاه كه آسمان چشمت ابری مي شد، باريدن می گرفت. ای كاش می توانستم خنده باشم تا روی لبانت بنشينم و غنچه بسته لبانت را بگشايم. ای كاش می توانستم يك پرنده باشم و پر بگشایم و تا دور دست ها در كنار تو پرواز کنم و ای كاش سايه بودم تا نزديک ترين كس به تو می شدم... آری، ای كاش سايه بودم تا هميشه و همه جا همراه تو باشم... امضا : ایمان جون دارد تمام می شود. روزها هاشور خورده اند... آین آخرین روز از سال ، جای آخرین هاشور است که من آنرا با شعری پر می کنم . به نخ می کشم یک در میان یک شکوفه یک لبخند و بر گردن می آویزم؛ بهار است ... بار دیگر تولد آغاز می شود و من دوباره زندگی ام را آغاز می کنم پر باز می کنم... پرواز می کنم ... و در آخر : خدایا ! در آستانه ی عید پیش تو آمده ام و از تو عیدی می خواهم. خدایا... بهترین ها را بهترین حال را به ما عیدی بده ... خدایا! تو در هر حال و هر لحظه به ما و دلها و دیده هایمان نزدیکی. تو که می توانی دلها و دیده هایمان را زیر و رو کنی، پس در هر حال و هر لحظه از نو ، نگاه هایمان را به تماشای زیبایی خود روشن کن ...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تا آنکه از خاطرم نرود روزگاری که بر من گذشته است...
تا همیشه یاد تو در چشمانم زنده بماند...
تا آنکه هرگاه چشمانم دوباره باز شد،به یاد آورم لحظه هایی را که
نه برای خود،بلکه برای تو نقاشی کرده بودم...
و شاید اگر ثانیه ای در کنارم بودی،تک تک آنها را برایت هدیه می آوردم...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
88/09/06
| |
88/08/08
| |
88/07/27
| |
88/07/08
| |
88/06/23
| |
88/06/14
| |
88/06/07
| |
88/05/27
| |
88/05/17
| |
88/05/07
| |
88/04/27
| |
88/04/10
| |
88/03/14
| |
88/02/08
| |
ای كاش می توانستم باران باشم تا تمام غمهای دلت را بشويم .
88/02/01
| |
87/12/30
| |



